اوین بارکه به آرایشگاه رفتی و لباس عروس پوشیدی
سلام عشقم؛
خیلی خوشحالم،آره خوشحال،دوست دارم جیغ بزنم،حتما با خودت میگی مامانم دیوونه شده.نه مامان جون،دیوونه نشدم،البته دیوونه که هستم،اونم دیوونه ی تو...
بحث عوض نکن عشقم،داشتم می گفتم خیلی خوشحالم به خاطر اینکه تو من به یکی از بزرگ ترین آرزوهایی که همیشه تو ذهنم داشتم یا تو رویا میدیدم رسوندی، آره خود تو رسوندی،ومن خدارو خیلی خیلی شاکرم به خاطر وجود فرشته ای مثل تو ...
دخترکم بزار از اولش برات تعریف کنم.عروسی داداش عمو وحید دوست بابایی بود.من و بابایی این لباس خوشگلی که شمارو یه پارچه عروس کرده خریدیم.من و بابایی اون شب وقتی تورو تو این لباس دیدیم که کلی ذوق میکردی و میرقصیدی خیلی خوشحال شدیم چون آرزوی مشترک هر دو تامون بود.بابایی گفت دخترم آرایشگاه هم ببر،من هم که از خدام بود گفتم:چشم،حتما میبرمش،فقط خداکنه وایسه،همون موقع ازت پرسیدم مامانی میای بریم آرایشگاه؟تو هم با زبون شیرینت گفتی:بله مامانی میام.از اونجا که رو صبوریت شک نداشتم بازم پیش خودم دعا میکردم و میگفتم خدا کنه وایسه،خوب چیکار کنم،یکی از بزرگ ترین آرزوهام بود دیگه عشقم...جالب این جاست که روز قبل از عروسی رفتم برات وقت بگیرم تو با بابایی تو ماشین موندی و بعد از اینکه من برگشتم گریه میکردی پس چرا نمیریم آرایشگاه.روز عروسی رفتیم آرایشگاه و شما خیلی قشنگ روی صندلی وایسادی و هیچی نگفتی،من و خانم هایی که اونجا بودند کلی نازت دادیم.خیلی خیلی ناز شدی،چه اون شب و چه بعدا هر کسی عکست میدید نازت میداد.
اینجا تازه از آرایشگاه اومدی و حسابی ناز میکردی
نازت خریدار داره عشقم
من و بابایی می خریمش
فکر کنم خیلی گرون فروشی
اشکال نداره هر چی باشه خریداریم
فقط تو بگو چند

عاشق این ژستم
ایشالا تو لباس عروسی ببینمت مادر

ای جوووووووووووووووووووووووووووونم
قربون خندت

تو تالار هم کلی رقصیدی
قربون رقصیدنت عشقم

دختر مهربونم ممنون که با صبوریت من و باباییرو به یکی از بزرگ ترین آرزوهامون رسوندی
بی ادعا عاشقتیم
و
بی انتها
دوست داریم...


اوین بارکه به آرایشگاه رفتی و لباس عروس پوشیدی 
